مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 ساعت 11:51 AM

 

سه نقطه...

           بعد ادامه...    

نوشته:

یک تا زن

فتاده کنج اتاقی شبیه یک دامن

سپرده خواب خودش را به دست توفان ها

شکسته جرئت خود را دو باره در هاون

نشسته سر به گریبان؛ نشسته رو به خدا

نشسته پشت دریچه بدون یک روزن

اتاق نیست تهی دختری در آنجا نیز

شبیه شبپره ها می زند شتابان خیز

بدون آنکه بداند چه ماجرا امشب...

کمی به خنده جلو می رود کمی به عقب

بدون آنکه بداند چه ماجرا امشب

فروخت کودکی اش را به راه یک مذهب

بدون آنکه بداند به بیک مکتبی اش

تمام بوسۀ مادر و مشق دیشبی اش

فقط به یک شب بی ماه و بی ستاره و شور

گرفت صورت شوهر ولی به هیئت گور

بهار هفتم عمرش چقدر با هیجان

فروخت نوبت خود را برای فصل خزان

سکوت مرگیی مادر شکست با تب تیز

و حرف های شکسته پرید از لب ریز

"چرا نشسته برون از اتاق اهریمن؟

"چرا شبیه پدر در حظور چندین تن؟"

و حرف های پریشان دخترک می گفت:

"نمی ... نمی... َ... نمی دانم این چرا اصلاً"

***

سکوت، واهمه، تردید، غم، پریشانی

لباس دایم خود را اتاق کرد به تن

***

پدر نشسته برون از  اتاق می گوید:

"گناه کرده پدر لعنتی... بلی... قطعاً

"بگیر بوسه از این سیب نا رسیده ی من

ببخش کرده ی او را..." گرفت از دامن!!!

شنید مادر دختر گزید ناخن ها

شنید مادر دختر کشید این شیون:

"گزید نیمه ی سیبی؛ گزید نیمه ی من"

***

سه نقطه...

           باز ادامه...

نشسته یک تا زن...

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo