دو غزل و هیچ

دو غزل و هیچ....

 

غزل

 

یک هیچ، باز پشت پیانو نشسته بود

درگیر با کلید پیانوی خسته بود

رقصید پنجه های ضعیفش بروی تخت

اما کلید ها همه گی با تو بسته بود

موسیقیِ بلند قدم های رقص تو

... سو، لا، سه های تار دلش را گسسته بود

کرسی، کلید، تخت و پیانو، اتاق، شهر

با خاکفرش رقص شما خوب رسته بود

وقتی که ساز نیز به پایت به رقص شد

آهسته مرد خاست، دو پایش شکسته بود

 

غزل

 

کمی اگر که نگاهی شما امان می داد

عروس روسری سبز خود تکان می داد

اگر که معجزه می شد، تمام رنگ بهار

مجال بوسه زدن را برای تان می داد

و بعد دادن بوس از گلوی قلیانیش

شگوفه چشم خودش را به آسمان می داد

لباس سبز تنش را به باغ شب می داد

و سیب سبز بهاریش را نشان می داد

اگر که باز دلش یک کمی به ما می سوخت

درخت سبز تنش را برای مان می داد